محرمي نيست كه آرد خبري سوي تو ام

نوشته شده توسط سعید در
88/08/16
ميدانم ميآيي
لا اقل باران را بهانه كن
س.ع.صالحي

نوشته شده توسط سعید در
88/08/13
خيال خام پلگ من... به سوي ماه ...
بهارخند من، تو كه ميداني ... چه نياز است كه كلمات را به زحمت بيندازم؟

نوشته شده توسط سعید در
88/08/13
ببين روزگار را بهارخند، ... ديگر نميدانم زين به پشت است يا پشت به زين. زمانهاي شده كه سر نديدن و فرار از همكاري و همكلاس شدن با من سبقت ميگيرند...

نوشته شده توسط سعید در
88/08/09
بايد براي روزنامه تسليتي بفرستيم... ديگر تمام شد، بهارخند

نوشته شده توسط سعید در
88/08/07
... روز بنيانگذار شب است و شب، پناهگاه ما از بليات روز... ميبيني دچار چه سردرگمي بدي شدهايم بهارخند؟!

نوشته شده توسط سعید در
88/08/05
شب شديد است و سوي چشمهاي من تاب ندارد اين شبانه را... بهارخند

نوشته شده توسط سعید در
88/08/04
بهارخند من، ميداني چند وقت است نامت را بلند صدا نزدهام؟

نوشته شده توسط سعید در
88/08/04
كار دل را به خودش واگذار، كه به دل بند است...

نوشته شده توسط سعید در
88/08/04
گاه به سخن گفتن از ملال نيازي نيست...

نوشته شده توسط سعید در
88/08/03